ميرزا حسن حسينى فسايى

414

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

كه جلوه مىداد كينه در دل پادشاه مىگذاشت تا آنكه محاسن خدمتش به انتها رسيد و كينه شاه اسمعيل از حد گذشت سلطان ابراهيم ميرزا ، از وجنات شاه اسمعيل ، احساس بىشفقتى نموده ، روزى به در خانه دولتى نيامد ، شاه اسمعيل جماعتى از مقربان خود را مأمور داشت تا او را در خانه خودش محافظت نمودند و سلطان ابراهيم ميرزا ، دانست كه مقصود پادشاه جز كشتن او چيزى نيست ، آن شاهزاده برحسب عادت خود ، سجاده عبادت را گسترده ، به تلاوت قرآن مجيد و اعمال واجبه و مستحبه ، مشغول گرديد و كفن و كافور آماده كرده ، در پيش روى خود گذاشت و به انتظار ميرغضب نشست و چون اين شاهزاده ، مادام عمر در تحصيل كتب نفيسه و قطعات مرغوبه خط استادان و جواهرات گرانبها كوشيد و بهرهء كامل يافته بود از مصدر جلال ، حكم صادر شد كه تمامت اشياء نفيسه را از خانه او به دولتخانه شاهى برند ، چون حليلهء جليله شاهزاده كه خواهر محترمه حضرت شاه اسمعيل بود ، از اين حكم مطلع گرديد [ و ] در حضور مقربان شاهى ، كتابها و قطعات را در حوض آب انداخت و جواهرات را در هاون سنگى ريخته ، تمامى آنها را ريزه ريزه فرموده ، داغ آنها را در دل پادشاه گذاشت و چون سلطان ابراهيم ميرزا دانست كه زمان رحلت نزديك است ، عريضه خدمت شاه اسمعيل نوشت : به خون اى برادر ميالاى دست * كه بالاى دست تو هم دست هست كسى را فلك افسر از زر نكرد * كه در آخرش خاك بر سر نكرد « 1 » نهايت آنكه ، چند ماهى قبر ما ، از قبر شما كهنه‌تر نمايد و بسبب اين اعمال زشت بهره‌اى از عمر و دولت نخواهى برد ، مخدوما ، در مدت هشت ماه كه پادشاه شده‌اى ، چهل و چهار هزار و - دويست و بيست نفر بيگناه ملتى و دولتى به فرمان پادشاه عادل كشته شدند كه از آن جمله سيصد و بيست نفر ذريه رسول خدا بودند و هيچيك به درجه بلوغ نرسيده ، معصوم از گناه بودند و در روزى كه خداى هر دو جهان قاضى باشد ، چه جواب خواهى گفت ، مثل شما مثل بقالى است كه دكان نزديك به غروب آفتاب باز كند و معلوم است كه درجه معامله او به چه اندازه شود ، لذت و خوبى جوانى شما گذشته است كه چهل و هشت سال گذرانيده‌ايد خداى غيب‌دان مىداند كه در جنگهاى با كفار گرجستان ، هميشه طلب شهادت را داشتم و اكنون اميدوارم كه به شهدا ملحق گردم ، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ، بيت : بنياد كرده‌اى كه كنى خان و مان ما * اى خان و مان خراب ، چه بنياد كرده‌اى پس در ميانهء حوض رفته ، غسل كرده و كفن پوشيده ، روى به قبله نشست ، پس آن شاهزاده عديم المثال را كشتند و اين واقعه در آخر روز يك‌شنبه پنجم ماه ذى الحجه سال 984 در دار السلطنه قزوين اتفاق افتاد . « 2 » نظم : به چشم خويش ديدم در گذرگاه * كه زد بر جان مورى ، مرغكى راه هنوز از صيد منقارش نپرداخت * كه مرغى ديگر آمد كار او ساخت

--> ( 1 ) . ابراهيم ميرزا ( . . . اكثر اوقات به شعراء و ارباب نظم و بلاغت صحبت مىداشت ، و خود ( جاهى ) تخلص مىكرد ) . ر ك : عالم‌آراى عباسى ج 1 ، ص 209 . ( 2 ) . ( طناب در حلقش انداختند و او را خفه كردند ) . ر ك : عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 209 .